Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(965)

گزارشات(291)

زندانها(288)

بیانیه(67)

عفو(14)

اعتراض(51)

مجهول المکان(106)

خودکشی(26)

خاطرات(38)

آزادی موقت(161)

تبرئه(8)

فرار(16)

قتل(3)

ملاقات(6)

تهدید(10)

نامه ها(322)

اعتصاب(533)

احضار(209)

خانواده(68)

پرونده(844)

سلامت(353)

تبعید(22)

آزادی(332)

بازداشت(811)

حقوق بشر(202)

انتقال(261)

مرخصی(192)

اعدام(572)

بیوگرافی(29)

وفات(29)

صدمات(903)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: بازداشت تعداد بازدید:   1616 زمان ثبت:   01:10:28 1395-05-15
قسمتی از 9 سال اسارت من، بقلم ذکرالله فانی
به گزارش بازداشت فرزند ذکور جناب ذکرالله فانی نقل می کند:
چهاردهم امرداد ماه سال 1360 پاسداران انقلاب اسلامی تبریز پدرم را در خانه مسکونی خود در سیسان بازداشت کرده و بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز اورا بجرم بهائی بودن به ده سال زندان محکوم کرد. چندی پس از بازداشتش خانه و کاشانه او، و دیگر بهائیان سیسان بدستور امام جمعه تبریز(آیت الله ملکوتی) و فرماندهی امام جمعه بستان آباد (آیت الله باقر مدرس) توسط پاسداران انقلاب مورد هجوم و تاراج قرار گرفت و تمامی بهائیان پس از آزار و شکنجه از سیسان رانده شدند.
این رنج و درد دل او را به آتش کشید و اشعاری در وصف زادگاهش سرود.

قسمتی از 9 سال اسارت من، بقلم ذکرالله فانی.

.......در همان روز (14/ 5/ 60) پس از مراجعت از تبریز حدود ساعت 5 الی شش عصر بوده که در مدخل باغ و خانه مسکونی مشغول رفع نواقص ماشین بودم و عندلیب بابائیان و گلشن سلطانی هم با من بودند و به من کمک می کردند. بغتتاً یک دستگاه پیکان سفید رنگ سواری وارد راه خانه ما شد و در نزدیکی ما توقف کرد چهار نفر از پیکان پیاده شدند سه نفر ناشناس و در لباس پاسداری و یوسف عبدالصمدی سیسان. چون یوسف بناحق با ضرغام اختلاف به وجود آورده و بر سر زمین شرارت می کرد خیال کردم که آنان آمده اند از من تحقیق بکنند غافل از اینکه آنان ماموریت دارند که مرا جلب و به زندان ببرند. آنان با ارائه برگ کاغذی که صدر آن با عنوان دادگاه انقلاب تبریز کلیشه شده بود و در متن نوشته شده بود ( ذکرالله فانی جهت تحقیق به دادگاه انقلاب معرفی شود) وقتی که آن را خواندم که برگ کوچکی بود و در ضمیمه اش ورق بزرگی داشت و به طوری که از کناره هایش دیده و معلوم می شد دارای امضاهائی بود. خواستم ورق را برگردانده و آن را هم ببینم و بخوانم یکی از پاسداران که با من طرف صحبت بود اظهار داشت حق نداری آن را بخونی و در مقابل دستور کتبی دادگاه انقلاب اعلام آمادگی کردم که بروم چون با پیژاما بودم پاسدار گفتکه آیا شلوار می پوشی یا همینطوری میروی؟ گفتم البته که شلوار می پوشم. پس گفت این ماشین را هم ممکن است ببریم بعد گفت خانه را هم بازرسی می کنیم بدینسان خانه را هم بازرسی کردند و هر آنچه به زعم خود لازم می دیدند بر می داشتند. در طبقه بالای عمارت دو کمد دیواری بزرگ که کلیدهاشان در دسترس نبودند گفتم می خواهید بشکنید و یا مهر موم کنید و بعداًکلید ساز بیاورید و باز کنید. پاسدار بازرسی کننده در بیرون به پاسداری که معلوم بود سمت ارشدیت بر آنان داشت گفته مرا بازگو نمود. قبل از اینکه او نظر بدهد یوسف عبدالصمدی گفت بشکنید ولی او گفت چرا بشکنیم لازم نیست. وقتی که خواستیم برویم در زیر نهر بِچِه و کنار پلی که خودم بر روی نهر زده بودم آن پاسدار مرا به کناری کشیده و خم شده سنگ کوچکی از زمین برداشته و گفت نگران مباش گزارش کرده بودند. که در خانه شما مثلاً این سنگ هست ولی ما چیزی پیدا نکردیم. و اما من به حق الیقین می دانستم که دیگر رهائی بر من غیر ممکن خواهد بود و با خود می گفتم که هیهات که من سیسان را ببینم و اما با توجه به مسائل روانی و روانشناسی صحیح نمی دانستم که با کسی اعم از خودی و غیره خداحافظی کنم و مثل این وانمود می کردم که می روم و بر می گردم. مسلم بود که مرا با همان ماشین خودشان خواهند برد و چون ماشین ما عیب فنی داشت از بردن آن گذشتند. به یوسف عبدالصمدی هر چه زور زدند که در آنجا بماند و آنان با من خودمانی باشند قبول نکرد دو نفر از پاسداران یکی راننده و دیگری در بغل دست نشستند و من و یوسف و یکی دیگر از پاسداران در ردیف عقب نشستیم پس از آنکه به راه افتادیم یکی از پاسداران گفت گمان می کنم برای عمارت بیش از دو میلیون خرج شده است یوسف گفت نه دو میلیون و بلکه بیش از چهار میلیون باز هم یکی از پاسداران گفت بهائیان دشمن امام زمانند. بعد یکی از پاسداران مرا مخاطب قرار داده گفت فرق بهائی با مسلمان چیست قبل از اینکه من جوابی بدهم آن پاسدار راننده که سمت ارشدیت هم داشته گفت بگذار جواب این آقا را من بدهم گفتم بفرمائیدگفت بهائیان می گویند که امام زمان ظهور کرده و ما آن را شناخته ایم ولی ما می گوئیم هنوز ظهور نکرده است و در انتظار ظهورش هستیم در همین لحظات بود که ماشین به جاده رسیده و به طرف تبریز پیچید بعد از آن کار و صحبتی با من نداشتند خودشان از هر دری حرف می زدند و لفاظی می کردند تا آنکه از دروازه شهر وارد شدیم آفتاب غروب کرده بودو هوا منقلب شده و نم نم می بارید که وارد حیاط دادگاه انقلاب شدیم که همگی ازماشین پیاده شدیم همه دفترهای دادسرا و دادگاه انقلاب تعطیل کرده و رفته بودند هر چه تلاش کردند که کسی را بیابند و صلاحیت داشته باشد که مرا رسماً بازداشت نماید ممکن نشد یوسف هم با آنان هم آواز شده و این طرف و آن طرف می رفت.
در این لحظات بود که پاسدار سن بالائی سر رسید و مثل اینکه خیلی هارت و پورت می کرد. گفت آنکه می گفتید این است که آوردید؟ یوسف بلافاصله گفت حاجی اگر این را بکشید کسی نمی تواند در آنجا بماند. او هم وقیحتر از یوسف گفت باران باریده از سگ هم نجس تر شده است ببریدش تو (یعنی زندان) لذا مرا به زندان بردند که با دادگاه انقلاب چسبیده به هم هستند چون رسماً بازداشت نبودم در محوطه زندان به محلی بردند که در آن وقتها بدانجا تحت نظر می گفتند و کسانی که در آنجا نگهداری می کردند که رسماً بازداشت و زندانی نبودند (بعدها که آن پاسدار را شناختم به گِن جعفر مشهور بود و یکی از اعضای کمیته مستقر در زندان و نمی خواهم فلسفه گن بودنش را بنویسم گن به زبان ترکی آذری به معنی گشاد است) عند الورود به دفتر همان محل (تحت نظر)که چند نفر در آنجا بودند از اتهامم پرسیدند گفتم بهائی هستم. وقتی بازرسی بدنی می کردند کمربندم را گرفتند و هرگز پس ندادند. تقویم کوچکی داشتم که در آن عکس حضرت علی بود. یکی گفت ببین در جیب بهائی عکس علی هست. به یکی از اطاقها مرا فرستادند چند نفر از اهالی اطاق گفتند در اینجا محل خالی نیست. پس از مراجعه به دفتر گفتند بیخود می گویند که مجدداً مراجعه و در آنجا دم در نشستم.پرسیدند اتهامت چیست گفتم بهائی هستم. گفتند اگر اینطور باشد که می کشند. گفتم هر چه دلشان می خواهد بکنند من بهائی هستم. یک نفر به نام حسن آذرنیا گفت آفرین. به این می گویند عقیده و ایمان. بعد پرسیدند آیا شام خورده ای؟ گفتم نخورده ام. شام تهیه کردند و منهم قدری خوردم. پسر جوانی در صدر اطاق پیش آن حسن آذرنیا نشسته بود و به او سید می گفتند فارس زبان هم بود و خیلی به او احترام هم می کردند. به گفت و شنودها دقت می کرد ولی دخالت و اظهار نظر نمی کرد. بعد از ساعتی که به دستشوئی رفتم او هم آمده و درسالن دستشوئی خودش را معرفی کرد که منهم بهائی هستم و اما تا به حال نمی دانند که بهائی هستم (بهنام موسوی بود) از علت گرفتاریش پرسیدم گفت آن نه نفری که اخیراً در تبریز شهید شدند یکی از آنها (مهدی باهری) دائی خانم من بوده به سر خاک آمدیم و از قبور شهدا عکس برداشتم و خواستم از جلو دادگاه انقلاب هم عکس بر دارم که در ضمن عکس برداری به من مظنون شده و دستگیرم کردند. (نه نفر که چند روز پیش هفتم مرداد ماه به شهادت رسیده بودند عبارتند از دکتر اسماعیل زهتاب ، حسین اسدالله زاده ، عبدالعلی اسد یاری ، دکتر پرویز فیروزی ، دکتر مسرور دخیلی ، الله ویردی میثاقی ، منوچهر خاضعی ، حبیب تحقیقی و مهدی باهری)..............
جمعی از احبای عزیز سیسان که پس از واقعه شهادت جناب یدالله کریمی به ناحق متحمل حبس شدند ایستاده از راست منصور احمدیان گلشن کاظمی متصاعد الی الله عظیم آقا نجفی اقدم.متصاعد الی الله شهسوار جلیل پور.متصاعد الی الله ذکر الله باباییان.سمندر مهدوی نشسته از راست بایرام سلمانزاده.متصاعد الی الله بهروز صادق پور.متصاعد الی الله ذکرالله فانی.متصاعد الی الله میرزا آقا جلیل پور صابر مشفقی
تعداد همدردی=0
 نظرات:
Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com





بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر

توضیحات همسر فریبا کمال‌آبادی در مورد دیدار خبرساز فائزه هاشمی




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز

وضعیت مخاطره آمیز برای تمام زندانیان رجایی شهر بویژه ، زندانیان بهایی : جمال الدین خانجانی، فرهاد اقبالی و فرهاد فهندژ




آخرین بازدید

قسمتی از 9 سال اسارت من، بقلم ذکرالله فانی

نامه نرگس محمدی به کمیسیون اصل نود مجلس در خصوص سلول انفرادی

بازداشت حسن ممتاز و پیمان قیامی دو شهروند بهایی در شیراز و کرمانشاه

آزادی روناک آقایی با تودیع وثیقە ٢٠٠ میلیون تومانی

شهروند بهایی ایرج لهراسب از زندان یزد آزاد شد

گزارشی از آخرین وضعیت زندانی سیاسی سلمان خلیل پور

گزارشی از آخرین وضعیت بازداشت شدگان روزهای اخیر در کُردستان

احتمال دیپورت یک مهاجر کرد از دانمارک به ایران

بیاد رامین پوراندرجانی و عبدالرضا سودبخش در روز پزشک

اعدام یک زندانی مواد مخدر در زندان چوبین‌در قزوین




آخرین نظرات

خدایا هر دو را حفظ فرما. پیمان قیامی یکی از انسان ترین کس...

ايشان حسن ممتاز هستند. (بنده برادر ايشان بهنام ممتاز هست...

لعنت به ذات کثیف حکومت اسلامی

محمد نظری باید فورا ازاد شود

به کدامین گناه محمد نظری را زجر کش میکنید؟ ایا کرد بودن ...

علیرغم انکه از دید بندە به عنوان یک کرد مایه افتخارمی بو...

شکرخدا که اومدی خندهات زندگی می بخشه شعرهات امید...شاعر ...

چه نظری باید داد درزمانیکه کشوری به اشغال وملتی به اسار...

مسعود جعفرابادی بی شک جز نخبگان ارزنده این کشور است و ای...

misheh yeki be man begeh chera ashk rang nadareh