Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(965)

گزارشات(291)

زندانها(288)

بیانیه(67)

عفو(14)

اعتراض(51)

مجهول المکان(106)

خودکشی(26)

خاطرات(38)

آزادی موقت(161)

تبرئه(8)

فرار(16)

قتل(3)

ملاقات(6)

تهدید(10)

نامه ها(322)

اعتصاب(533)

احضار(209)

خانواده(68)

پرونده(844)

سلامت(353)

تبعید(22)

آزادی(332)

بازداشت(811)

حقوق بشر(202)

انتقال(261)

مرخصی(192)

اعدام(572)

بیوگرافی(29)

وفات(29)

صدمات(903)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: حقوق بشر تعداد بازدید:   1602 زمان ثبت:   23:03:49 1394-12-11
تفهیم اتهام شهنام گلشنی در دادسرای امنیت و اولین بازجویی رسمی
به گزارش بازداشت به نقل از حقوق بشر

10 بهمن 90

چشم بند را بستم و از اتاق خارج شدم.مسیر ، مسیر همیشگی بود .شب قبل اوایل راهرو کنار دیوار ایستادم ولی این دفعه مسافت بیشتری را طی کردم.
رو به دیوار،سر پایین،سرت را برنگردان و از زیر چشم بند نگاه نکن
صدای شیون و گریه و زاری می آمد.اشتباه نمیکردم.کارمندان من بودند که با صدای بلند التماس و گریه می کردند.
اوضاع روحی من صد پله بد تر از قبل شد.چه کار میتوانستم بکنم؟
زمان میگذشت.همچنان ایستاده بودم و صداهای گریه لحظه به لحظه بیشتر آزارم میداد.
بالاخره صداها آرام تر ولی نزدیک و نزدیکتر میشد.از صدای هق هق مشخص بود به سمت من می آیند و صدای مردی که آنها را تهدید به سکوت میکرد.
همینطور که صدای هق هق نزدیک و نزدیکتر میشد دستی به سر شانه ام خورد.حرکت کن
من از جلو و آنها از پشت سر من.
خیلی سردم بود و به شدت میلرزیدم.از شدت سرما دندانهایم به هم میخورد.لباسم بسیار بزرگ بود و تعدادی از دگمه هایش کنده شده بود.
راهرو را تا انتها رفتیم.از پله های چوبی پایین آمدیم.راهرویی دیگر.در را باز کرد و از ساختمان خارج شدیم.
3 نفرمان را پشت سمند سوار کردند.و دو نفر مامور جلو نشستند که هر دو مرد بودند.برای دستگیری هم با اینکه بیش از 120 نفر مامور اعزام کرده بودند ، تمامی آنها مرد بودند و حتی یک مامور زن هم با آنها نبود.
هنوز چشم بند داشتم ولی از پایین چشم بند کمی دامنه دید داشتم.
چادر سفید با نقشهای مشکی داشتند و مثل من دمپایی پایشان بود. البته دمپایی آنها به افتضاحی مال من نبود. مثل لباسم

چند دقیقه بعد سمند ایستاد.در را باز کرد.پیاده شید.
پیاده شدیم و بعد از مقداری پیاده روی در هوای سرد وارد ساختمانی شدیم.
وارد که شدم گفت چشم بندت را بردار.برداشتم.هنوز کارمندانم را نمیدیدم.پشت سر من بودند.
انتهای اتاق وارد راهرویی شدیم .راهروی پهن و طویلی بود با اتاقهای متعدد.
تا وارد شدم سربازی که پشت میز نشسته بود داد زد که یقه ات را ببند.گفتم دگمه ندارد

هر کدام از ما را روی یک نیمکت و دور از هم نشاندند.

ساعت از یک گذشته بود.کارمندانم را دیدم که دور تر از من نشسته بودند و هر دو چشم بند داشتند.

اول کارمند جدیدم که تازه استخدام شده بود و مسلمان بود به داخل اتاق بردند.
خیلی طول نکشید که بیرون آمد و سر جایش نشست بعد منشی مرا داخل اتاق بردند.
زمان زیادی طول نکشید که او هم از اتاق بیرون آمد و مرا به اتاق بردند.

بشین
نشستم
قاضی بازپرس مردی کوتاه قد و چاق با ریش بود.
بهایی هستی؟
بله
لحن بسیار بدی داشت
گفتم آقای قاضی لطفا کارمندان مرا آزاد کنید.آنها فقط کارمند هستند.من کل مسئولیت را به عهده میگیرم

سرش را هم بالا نکرد.مینوشت

یک برگه به دست من داده که یک سوال داخل آن نوشته بود و جای جواب داشت
من هم بدون خواندن سوال در قسمت جواب نوشتم

کل مسئولیت مثقال را به عهده میگیرم.خواهشمندم کارمندان مرا آزاد کنید

برگه را روی میز گذاشتم
برداشت و خواند و پرت کرد طرف من و داد زد بخوان و جواب بده

گفتم جواب من همین است

برگه را برداشت و سوال دیگری نوشت و پرت کرد طرف من
بدون آنکه بخوانم باز در قسمت جواب نوشتم

کل مسئولیت مثقال را به عهده میگیرم.خواهشمندم کارمندان مرا آزاد کنید

هیچ چیز حتی جانم برایم مهم نبود.فقط میخواستم کارمندانم آزاد شوند.

برگه را خواند و داد زد درست جواب بده.گفتم جواب اول و آخر من همین است.

کتابی قطور که کتاب قانون بود را مرتبا باز میکرد.ورق میزد و چیزی می نوشت.

منشی بازپرس پرسید:حاج آقا فرمودید برای هرکدام یک پرونده تشکیل بدهم؟
مثل اینکه قبل از ورود من این دستور به او داده شده بود
خیلی آرام گفت : بله
منشی قاضی جواب داد:اما حاج آقا...
که حرفش را قطع کرد و با غیض گفت : کاری را که گفتم انجام بده

مدت زیادی در زندان بودم.تعداد زیادی زندانی با پرونده های مختلف دیدم.از پرونده بیمه . اختلاس 3000 میلیاردی تا کلاهبرداری های کوچک،قاچاق و...

همیشه همجرم ها یک پرونده داشتند.متهم ردیف اول.متهم ردیف دوم و...

آنروز به دلیل بی تجربگی متوجه نشدم ، ولی بعد ها برایم روشن شد که چرا بر خلاف دیگر پرونده ها، پرونده ما از هم جدا شد.

در آخر بازپرس رو به من کرد و گفت یکماه بازداشت موقت برایت نوشتم.اعتراضی داری؟
گفتم بله.من گناهی نکرده ام که بازداشت شود.
برگه را جلویم گذاشت گفت اینجا بنویس اعتراض دارم و امضا کن.امضا کردم
مرا از اتاق خارج کرده ولی در راهرو ننشاندند و به اتاقی که اول به آن وارد شده بودیم بردند و آنجا نشاندند.

کمی بعد فاتح دفتر من ، آن آقای کوتاه قد با ریش ، همراه با نوچه بلند قد صورت تراشیده اش وارد ساختمان شدند و قبل از ورود به راهرو به من گفت هنوز اعدامت نکرده اند؟
گفتم بی صبرانه انتظار میکشم

حدود یک ساعت نشستم .ماموری که با او آمده بودم گفت بلند شو چشم بندت را بزن تا برویم.رفتیم بیرون.هوا سرد بود.گفت باید پیاده برویم.دختر ها با ما نبودند.آنها چند قدم پشت سر ما می آمدند.خواهش کردم با آنها حرف بزنم.اجازه نداد.گفتم فقط در حضور خودتان از آنها عذر خواهی میکنم. ولی اجازه نداد
با چشم بند و در سرما شاید حدود نیم ساعتی در راه بودیم تا اینکه رسیدیم .
وارد ساختمان شدیم و مرا به داخل سلولم بردند.
چشم بندم را برداشتم
ناهار را آورده بودند
کوفته بود و واقعا کوفت بهترین خوراکی بود که میتوانستم در آنزمان بخورم.
میل نداشتم.
با اینکه حدود 24 ساعت چیزی نخورده بودم ولی حتی طرف غذا هم نرفتم
به شدت از سرما میلرزیدم
دندانهایم به هم میخورد
خیلی طول نکشید که در را باز کرد
چشم بندت را بزن بیا بیرون
چشم بندم را زدم و آمدم بیرون.حرکت کردیم به سمت اتاق بازجویی.در راه پرسید : پس چرا اینقدر میلرزی؟
گفتم اتاقم خیلی سرد است
به راهرو اصلی که رسیدیم گفت رو به دیوار بایست،سر پایین
همیشه قبل از بازجویی کمی منتظر میشدم.علت این بود که نگهبان متهم را به بازجو تحویل داده امضا میگیرد که سالم است .
بیا تو ببینم گلشنی
بشین روی صندلی
چشم بندت را برندار و سرت را برنگردان
مثل همیشه نبود.نمیدیدم ولی در راهرو ازدحام بود.توی اتاق بازجویی هم چند نفری بودند.از زیر چشم بند کفش ها را میدیدم و صدای صحبت کردنشان با هم می آمد.
فکر میکردی یه روز بیاییم بگیریمت؟
اینجا میدونی کجاست؟
209
وزارت اطلاعات
از همین الان هم بهت بگم که اعدامی
هر کار کنی هم راه فرار نداری
بهایی هم که هستی
نمیخواهی مسلمون بشی؟
کاملا مشخص بود که مسلمان کردن یک بهایی خوش خدمتی به حساب می آید . چون در تمام مراحل و با هر کسی که روبرو میشدم ، در هر رده ، پیشنهادات خوبی در این زمینه برایم داشت

چرا میلرزی؟ترسیدی؟

نه.سردمه

سرد نیست.

گفتم : من فقط یک پیراهن تنمه.گرمکن بهم نمیدید؟

گرمکن نداریم.تمام شده

اتاقم خیلی سرده .ممکنه عوضش کنید

اتاقا فعلا پره.خالی شد میگم یه اتاق خوب بهت بدن

صدای کارمندانم از اتاق دیگری می آمد
ولی معمولی صحبت میکردند

پرسیدم : کارمندای مرا چرا آزاد نکردید
گفت : اونها هم اعدام میکنیم
به سختی جلوی خنده خودم را گرفتم
ماموران وزارت اطلاعات از نظر هوش بهره ای نبرده بودند وگرنه حد دروغ هایشان را برای من کنترل میکردند
گفتم: خیلی زحمت کشیدید.لازم نبود این همه آدم دنبالم بفرستید.یک زنگ میزدید خدمتتون میرسیدم
گفت : مسخره میکنی؟
گفتم : اصلا.
شما منو بزرگ کردید مگر من کی هستم که این همه مامور برای دستگیریم آمد؟
جواب داد : تو شهنام گلشنی هستی
مدیر سایت مثقال
مرد شماره یک اقتصاد ایران
کل بازار از تو حساب میبره
بانک مرکزی هم از تو حساب میبره
گفتم : نه بازار و نه هیچ کس دیگه ای از من حساب نمیبره
بانک مرکزی هم اگر میترسه به خاطر دروغ هایی هست که میگه و ربطی به من نداره
،برای بار دوم مرا بزرگ کردید ، مرد اول اقتصاد ایران ، من ؟ من ؟ جواب داد : نمیتونی از زیرش در بری، قیمت طلا و ارز ایران کلا تحت کنترل توست ، تمام ایران قیمت ارز و طلا را از سایت تو می گیرند
به او گفتم : من قیمت ارز و طلا را فقط اعلام میکنم ، تعیین کننده من نیستم

در صحبت هایش سعی میکرد بی احترامی نکند ولی مرا گلشنی خطاب میکرد که کمی برای دهانش بزرگ بود
گفت : از کی خط میگرفتی؟
به کجا وابسته ای؟
مخارج مثقال از کجا تامین میشد؟
گفتم : از هیچ جا
گفت : اینجا باید حرف بزنی
به هر صورت اعدامی
حرف بزن
جامعه بهایی؟
بی بی سی؟
اسراییل؟

گفتم : من بهایی هستم ولی مثقال ربطی به جامعه بهایی نداره

-از ارتباطت با BBC و VOA بگو
گفتم : ارتباطی ندارم

گفت : اونا قیمت مثقال را اعلام میکنند.
گفتم : من که قیمت آنها را اعلام نمیکنم
مثقال یه سایته هر کسی خواست میتونه قیمتاشو ببینه.تلویزیون ایران هم از من قیمت میگرفت

-دیگه کیا ازت قیمت میگرفتن؟

سازمان بورس،اتحادیه طلا ،شرکت نفت،کشتیرانی...

-پس قبول داری که قیمت ها دست تو بوده و تو بازار را کنترل میکردی

گفتم : نه من فقط اعلام میکردم

-از کجا قیمت میگرفتی؟

جواب دادم : از بیش از 100 طلا فروش و صرافی

سوالاتشان در همین زمینه ها بود که هر کدام را صد ها بار توضیح دادم و نوشتم
اول سوال میکرد.جواب میدادم.بحث میکردیم.بعد مینوشت .باید جواب را مینوشتم و در آخر امضا میکردم البته در تمام این مراحل با چشم بند بودم و همیشه پشت سر من بودند

چرا این همه سایت داری؟

کارمه.شغلمه

چند تا سایت داری؟

نشمردم

حدود 300 تا سایت داری

این همه سایت میخواهی چه کار؟

فکر کردید مثقال یک روزه مثقال شد؟ ده ساله دارم سایت مینویسم.بالای هزار تا سایت نوشتم تا یکیش شد مثقال

مجوز داشتی؟

بله.مجوز سایت ، ثبت نام در سایت ساماندهی است که تمام سایت های من آنجا ثبت بودند

هزینه سایت ها از کجا تامین میشد؟
جامعه بهایی؟
بی بی سی؟
اسراییل؟

تا همدست هاتو لو ندی همینجا میمونی
البته همدستاتم لو بدی اعدام میشی
جرمت سنگینه
اقتصاد کشور را به هم زدی

گفتم : اقتصاد کشور را بانک مرکزی آن هم به عمد به هم زده

با همه مشتریات صحبت کردم.همه میگفتن قیمتت از همه جا پایین تره
گفتم : جرمه؟

تو قیمت را بالا میبردی،سکه هاتو میفروختی.بعد قیمت را میکشیدی پایین میخریدی

گفتم اگر فقط یک مورد مدرک دارید که یک سکه در طول زندگیم فروخته ام همین الان بکشیدم بالا

یعنی چی؟یعنی فقط میخریدی؟

بله

خوب همین.همه سکه های بازارو خریدی تا سکه کم بشه و قیمت بره بالا بعد بفروشی.پس قبول داری گرونی اخیر به خاطر اینه که تمام سکه ها را خریدی

پرسیدم چند تا سکه از من گرفتید؟

بالای 5000

یعنی 5000 تا سکه تمام سکه های بازاره؟تازه من سکه هامو در طول 20 سال خریدم و میتونید از حسابای بانکیم ببینید من در ماه اخیر 100 تا سکه هم نخریدم.یعنی سکه از 600 هزار تومان شد 1 میلیون به خاطر اینه که من 100 تا سکه خریدم؟یا برای اینه که سکه از همه جا ارزونتر میدادم؟

زمان زیادی طول کشید تا برایش توضیح دهم که قیمت ، تابع عرضه و تقاضا میباشد که عرضه آن در انحصار بانک مرکزی است و تقاضا هم توسط بانک ها و رادیو تلویزیون در مردم تشدید شد
البته این مطالب را در 113 روز اقامتم در 209 بار ها و بار ها برای ده ها بازجو و بعد برای بازپرس و در آخر قاضی صلواتی و نماینده محترم دادستان گفتم و نوشتم

صدای کارمند هایم واضح می آمد که از آنها هم همین سوالات پرسیده میشد
گفتم : آقا به آنها چه ربطی داره؟
مثقال مال منه
مدیرش منم
تمام مسئولیت هم با منه
دخترهای مردم را آزاد کن بروند

گفت: تو از خیلی چیز ها توی سیستمت خبر نداری

گفتم: باشه.هر چی شده گردن من.کارمندامو آزاد کن

گفت : چند روز می مانند .چند تا سوال بپرسیم تا موضوع روشن شود بعد آنها میروند ولی تو اعدام میشی

گفتم: منو همین الان اعدام کن ولی دخترای مردم را اذیت نکنید

ها چیه؟دوسشون داری؟

بله .کارمندام هستن

را بطه ای بینتونه؟

بله.عرض کردم کارمندام هستن

پس چرا دوستشون داری؟

آدم کارمند را در حد کارمند دوست داره به غیر از آن مسئولیت آنها با من بوده و الان به خاطر من اینجا هستن

در تمام مدت به دنبال را بطه ای نا مشروع بین من و کارمندانم بودند و وقتی مطمئن شدند رابطه ای وجود ندارد ، مشکل بدتری پیش آمد که دوست دخترانت را معرفی کن و برایشان قابل قبول نبود که فردی متاهل فقط با همسر خود رابطه داشته باشد


یک برگه جلوی من گذاشت و گفت : لیست تمام سایت ها و ایمیلهایت و تمام یوزر نیم و پسوورد ها را بنویس

اینها را دیشب نوشتم،در خانه هم نوشتم

باز هم بنویس

تا یک ماه هر روز این لیست را مینوشتم

بعد 2 نفر آمدند که خیلی خوشحال میشدند که یکدیگر را مهندس بنامند

حال نوبت مثقال بود،در اصل کلاس آموزشی بود.باید به آنها یاد میدادم که قیمت های مثقال از کجا می آیند.چه طور به روز میشوند و چگونه مثقال قیمت را پیش بینی و محاسبه میکند.

شاید به جرات بتوانم بگویم که بالای 70 درصد از زمان جلسات بازجویی ، من در حال آموزش آقایان بودم از کامپیوتر گرفته تا اقتصاد. هم باید توضیح میدادم و هم مینوشتم و البته هر مبحث را ده ها بار توضیح دادم و ده ها بار نوشتم


چیزی به صبح نمانده بود

آقایان مهندسین طوری برخورد میکردند که انگار از شاگرد تنبلشان امتحان میگرفتند ولی از نظر اطلاعات و استعداد بسیار پایین بودند زیرا انتقال اطلاعات علمی من به آنها انجام نمیشد. با این که من با تمام قدرت آموزش میدادم (فراموش نشود که من معلم خوبی بودم )ولی تا کنون چنین شاگردانی ندیده بودم از سویی آنها تجربه اینگونه کارها را نداشته از نظر علمی نیز در سطح بسیار پایینی بودند . آنها الفبای کار را نمی دانستند و مثل این بود که کسی بخواهد به زبان ژاپنی ، زبان چینی به شما آموزش دهد.

آقای اولی که مثلا رییس بود و قبل از آقایون مهندسین مرا بازجویی کرده بود آمد و گفت بلند شو برو اتاقت

پرسید برخورد ما خوب بود؟فکر میکردی به این خوبی باهات برخورد کنیم؟چیزی نمیخواهی؟

ممکنه یه تلفن به خانمم بزنم؟حتما خیلی نگرانه

نه

فقط یه لحظه جلوی شما میگم حالم خوبه

نه نمیشه

مرا به خارج اتاق برد . کنار دیوار رو به دیوار سر پایین

کمی منتظر شدم تا نگهبان آمد و مرا به سلول برد
وارد سلول شدم و چشم بندم را برداشتم
گفتم : گرمکن ندارید؟
گفت : اتاقت خیلی سرده.شوفاژش کار نمیکنه.صبر کن برم برات پتو بیارم
رفت و زود برگشت .دو پتو برایم آورد و رفت

دو باره من ماندم و سلول 115 با دو لامپ روشن و سرما یی که با پتو رفع نمیشد که نمیشد
گرسنه بودم ولی نمیخواستم از غذای آنها بخورم
یک غصه به غصه هایم اضافه شده بود

از این به بعد با یک مشت آدم بی سواد و زبان نفهم سرو کار داشتم...
تعداد همدردی=0
 نظرات:
Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com





بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر

توضیحات همسر فریبا کمال‌آبادی در مورد دیدار خبرساز فائزه هاشمی




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز

وضعیت مخاطره آمیز برای تمام زندانیان رجایی شهر بویژه ، زندانیان بهایی : جمال الدین خانجانی، فرهاد اقبالی و فرهاد فهندژ




آخرین بازدید

تفهیم اتهام شهنام گلشنی در دادسرای امنیت و اولین بازجویی رسمی

صدور حکم اعدام برای سه تن به اتهام محاربه در دادگاه انقلاب زاهدان

تداوم مانع تراشی مسئولان زندان در اعزام رضا شهابی به بیمارستان

خاطرات بند قاچاقچیان دانه درشت زندان رجایی شهر

احضار دوتن دیگر از فعالین شهر سنندج به اطلاعات نیروی انتظامی

ابتکار یک بهایی در ثبت تصاویر تعدادی از بازداشتیان بهایی دهه شصت

شهروند بهایی تنها به خاطر اعتقادش از داخل شدن به محل کسب خود محروم است

بررسى وضعیت نازنین زاغری رتکلیف و کمال فروغی شهروندان ایرانی-بریتانیایی زندانی در ایران، در جلسه ویژه حقوق بشر ایران پارلمان بریتانیا

ﺩﺭ ﻃﯽ ﭼﻨﺪﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﮑﺮﺩ ﭘﺮﺳﻨﻞ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺍﻣﻨﯿﺘﯽ ﺩﺭیافت کرده ام.

دلنوشته نوه عزت الله عاطفی شهروند بهایی به مناسبت سالگرد شهادت پدر بزرگش / لیست اسامی شهیدان بهائی از سال ۱۳۵۷




آخرین نظرات

خدایا هر دو را حفظ فرما. پیمان قیامی یکی از انسان ترین کس...

ايشان حسن ممتاز هستند. (بنده برادر ايشان بهنام ممتاز هست...

لعنت به ذات کثیف حکومت اسلامی

محمد نظری باید فورا ازاد شود

به کدامین گناه محمد نظری را زجر کش میکنید؟ ایا کرد بودن ...

علیرغم انکه از دید بندە به عنوان یک کرد مایه افتخارمی بو...

شکرخدا که اومدی خندهات زندگی می بخشه شعرهات امید...شاعر ...

چه نظری باید داد درزمانیکه کشوری به اشغال وملتی به اسار...

مسعود جعفرابادی بی شک جز نخبگان ارزنده این کشور است و ای...

misheh yeki be man begeh chera ashk rang nadareh